تبليغاتX
روزانه های قناری


روزانه های قناری

من یه قناری ام که نه عاشقم نه دیونه میخام بنویسم از خودم واز خاطره هام تا ثبت بشه و بمونه



(دیروز) از دانشگاه که میرسم یه چن تا تخم مرغ درست میکنم میخورم میخوابم

بیدار که میشم عین خانومای باشخصیت میرم چایی میذارم و میشینم سر درسم فک میکنم اگه ما این ریاضیاتو نداشتیم چی میشد؟

یه نگاه به ساعت میکنم 4 ساعت گذشته سرمو که میارم بالا میبینم 9تا لیوان کناردستمه یعنی من این همه چایی خوردم ؟! به شکمم نگاه میکنم میگه حق داری دردت بیاد !!

دارم لیوانا رو مامان نگام میکنه میخنده منم میخندم

بارون تند میشه میگم مامی من میرم بیرون علی میگه با هم میریم میگم بدو بارون بند بیاد کتک میخوریا !

میریم بیرون دو ساعت زیر بارون راه میریم  بستنی اونم شوکولات تلخ میگیریم میخوریم و چرت و پرت میگیم اساسی میگه کسیو پیدا نکردی تو یه اشاره کن من درسش میکنم میگم  بارونو تنها میخام مزاحم نمیخام !!،

خیس خیس  بر میگردیم ،از موهام اب میچکه  خوشکشون میکنم و میشینم پای کامپیوتر شیطونی  on میشم علی هست یه ساعت میچتیم میگم حوصلم سررفت .میزنگه . چرتو پرت میگیم اساسی ،بعدش تا ساعت 1 میشینم  پای کد زدن برنامه کار میکنه با الگوریتمش مشکل دارم فک کنم دوباره استاد قاطی کرده با محسن اینقد چرتو پرت واسه اجراش مینویسیم که دل درد میگیرم  از خنده

مامان دادش در میاد میگه مردم خوابن اروم باشین !

ساعت دو میشه میرم بخابم محلالا مگه خابم میبره؟ میگم کور  شی اینقد چایی نخوری !

ساعت 8 پا میشم میرم نون بگیرم نه کش موهام پیدا میشه نه گیره هام اخرش با موهای باز میرم نونوایی بر میگردم یه صبحونه توپ میخورم بازم میشینم کد زدن درست که شد واسه استاد میفرستمش

مامان نیس همه رفتن تنهام !

پا میشم یه موسیقی توپ میذارم یه روسری کوچولو هم میبندم به سرم شروع میکنم به تمیز کردن اتاق هر چی کتابای خودمو علیو جمع میکنم مگه تموم میشه  ؟!

اتاقو که تمیز میکنم  میرم ولو میشم کتاب میخونم "کلیدهای  طلایی مذاکره" خودم خندم میگیره دارم میخندم که علی میادبا قناری کش خان  .دوباره میشینم سر کتابم قناری کش خان میاد از خنده غش میکنه میگم زهر مار میگم میدونی چه جوری میخ اهنی میره تو سنگ ؟!میگه نه ! میگم میخ اهنی میشینه این کتابا ی چرتو میخونه شاید اثر کنه ! 

دارم با خودم فک میکنم اینا که نبودن چه قد ارامش داشتم ،خونه اروم، با یه موسیقی لایت کتاب میخوندم زندگی میکردم  با خودم میگم جدا این خصوصیت زن بودنمو دوس دارم که با ارامش تموم کارای خونه رو میکنم عشق و حال زندگیم هم میکنم  کاری که پسرا هیچ وقت ازش لذت نمیبرن !

میگم چه قد زندگی تنهایی خوبه !

چن دقیقه میشه میگم نه بده بوس میخام  میگم ...............!!

از خنده غش میکنم 

به وبلاگ زهرا  یه سر میزنم داغون میشم بر میگردم دلم میگیره !!

به این فک میکنم که ارامشم  به یه کلیک بنده !!!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 13:11 توسط قناری کوچولو| |

عشق توی قصه ها رو دوست دارم چون با اون همه سختی که میکشن با اون همه ناراحتی بازم عاشقن .

عشقو نمیتونم معنی کنم یعنی بیشتر برام مثل یه مفهومیه مثل عادت مثل وابستگی مثل با هم بودن .

تعریف خاصی از عشق ندارم تعریف خاصی هم از دوست داشتن ندارم 

تا حالا تجربه ای ازش نداشتم تا حالا عاشق نشدم ادمای زیادی بودن که دوسشون داشتم یا دارم اما عاشقشون نبودم

عشق برام یه رابطه دوطرفه هست که دو طرف در عین با هم بودن در عین عاشق بودن در عین از خود گذشتگی و مهربونی با هم خیلی تفاوت دارن اما به هم احترام میزان همراه همن و......

من تنها عشقی رو که واقعا عشق میدونم عشق مادرو بچشه !

تنها عشقی که جدیدا خیلی بهش فک میکنم و شاید خیلی وقت نباشه که به وجودش به الزامش پی بردم

حس کردم بودن یه  مادر کنار ادم چه قدر خوبه

حس کردم چشمای اشکی ما می و که حرف میزنه

که وقتی نیس پیشم من با بند بند وجودم حسش میکنم  همه چیزشو حس میکنم

وقتی زنگ میزنه حس میکنم اونه

حس میکنه الان نیاز دارم حسش کنم باهاش حرف بزنم باهان حرف بزنه !

همین حسارو دارم که فک میکنم شاید یه کم بزرگ شدم  یه کم قدر میدونم اون چیزایی رو که دارم

اولین باری که خیلی جدی به مامانم به بودنش به مادر داشتن به این لغت خیلی خیلی بزرگ فکر کردم  وقتی بود که میم مثل مادرو دیدم .

گفتم فیلم امشب شمس العماره تمومید خیلی وقت بود تلوزیون ما از این طنزای توپ به خودش ندیده بود جدا قشنگ بود همه بازیگرا تئاتری همه عالی بودن البته به جز یه تیکه هایی در کل فوق العاده بود خیلی وقت بود تی وی نمیدیدم اما اینو میدیدم . خیلی خیلی توپ  بود دوس داشتم .



نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 22:41 توسط قناری کوچولو| |

نا حالا قرمه سبزی دیدین که توش سبزی پیدا نشه؟!

من دیدم امروز جاتون خالی یه قرمه سبزی تو دانشگاه زدیم به بدن که این بدن به عمرش ندیده بود !! به جای قرمه سبزی  قرمه لیمو لوبیا بود حالا هم که دارم از دل درد این ناهار اعیونی میمیرم (ایکون مامانی جونم)

من نمیدونم چرا استاد جماعت فک میکنه خیلی حالیشه هر چی ما میخایم این مشکلو خودمون حل کنیم این حالیش نمیشه دوس داره بریم اموزش دعوا ! البته فعلا یه قولایی گرفتیم ولی حس خوبی ندارم  یعنی چشمم به اینا اب نمی خوره 

گفتم چشم یه چیزی یادم اومد

وقتی کوچولو بودم مامان بزرگم میگفت چشمای ادما حرف میزنه اگه دروغ بگی، اگه ناراحت باشی ،اگه دلتنگ باشی ،اگه حرس داشته باشی، ...... همه ی اینا از چشمات معلومه 

امیدوارم چشمام داد نزنه که دلم تنگه چشمام لو نده تو دلم چه خبره

البته من جدیدا تو چشمای همه دقت میکنم و خوب بهشون نگاه میکنم .جز نزدیکام  بقیه ادما چشماشون حرف نمیزنه !! 

نمیدونم!!! یا چشمای ادما مشکل پیدا کرده یا چشمی من  نمیبیبنن حرفای چشمارو نمیشنون !

**فک کنم این از اپرات دلتنگیه شدیده جدی نگیرین: دی

بعدا نوشت : من به خاطر این غذای داغون مسموم شدم (ایکون گریه)

دارم با مامانم حرف میزنم میگم حالم بده . تو چشمام اشک جمع میشن دارم راه میرمو باهاش میحرفم .دوستم میگه : اینجوری نکن فک میکنن دوس پسرت ولت کرده!!

میگم : به درک هر کی هر مدل .... میخاد بخوره حق ندارم دو کلوم با مامانم دردو دل کنم ؟؟!

میگه :همه داشتن بد نگات میکردن

میگم : به درک اصلا دوس پسرمه ! به اونا چه ؟ اگه مشکلی دارن بیان بگن اگه وقت شد به اونا هم فک میکنم :دی

میخنده و میگه : داری از  مریضی میمیری اما کم هم نمیاری!

من دردمو به کی بگم؟

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 17:54 توسط قناری کوچولو| |

  دیشب ساعت 9.26 بود که پازلمون تمومید یعنی ما این پازلو 8 روزه درست کردیم! پازله خیلی خوشکل بود هر دونش یه دنیا رنگ داشت جدا خوشکل بود با ادم حرف میزد عکس  یه خانومه بود که نیم رخ وایساده البته صورتش قهوه ایه  و در کل خیلی خوشکله خیلی باهاش حال کردم .

امروز که نرفتم سلف ناهار اما دیروز که رفتم سلفمون خرابیده بود اساسی  یعنی اومده بودن واسش هود نصب کنن با جرثقیل ، جرثقیله افتاده بود رو سقف و سقف خلاب شده بود و اینگونه بود که رفتیم سلف قبلی من موندم این جرثقیل به این گندگی رو چرا اورده بودن واسه یه هود !؟ یعنی هوده این همه گنده بوده!؟ والا از عجایب بود  !!!!

تازه این سلفو راه اندازی کرده بودن و بچه ها خیلی باهاش مشکل داشتن و همش اعتراضو اینا که برگردیم سر جای قبلیمون اینم به راحتی مشکل حل شد  و با کمترین درگیری  برگشتیم سر جای قبلیشون

کوچیک بود و بی نظم اما جالب بود به بیرون دید داشت اما هوای خفه ای داشت تریامون هم گم شد نفهمیدم کجا منتقل شد(من کجا برم صبحا شیر قهوه بخورم؟؟؟؟)

دیروز 8تا 10 حل تمرین ریاضی داشتیم این پسره خیلی از خود راضی و بی ادبه سر کلاس داشت درس میداد صدای یه استاد خانوم که تو کلاس بغلی بود یه کم بلند بود برگشته میگه این با این صداش شوهرش چه جوری تحملش میکنه! فک کنم احتمالا کور بوده یا کر اصلا اینو ندیده و گرفته . اخه یکی نیس به این پسره بگه اخه به تو چه که اون چه جوریه شوهرش چه جوریه ؟ حالم از این پسرا به هم میخوره  میگید چرا! اخه بدی قضیه  اینه که ادعای روشنفکریش هم میشه !

داری تو دانشگاه میری میبینیش بهش سلام میکنی انگار جن دیده سرشو عین بز میندازه زیر میره اخه نفهم برات ارزش قائل شدم بهت سلام کردم نمیمیری اون زبون چهل متریتو یه قر بدی جواب سلاممو بدی؟!(ایکون متاسفم براش! واقعا که!) 

*نازی جونم ایوول بیا میبینمت اما من حالا حالا ها فک نکنم بیام یونیتون اخه داره پیچ بازی هام زیاد میشه میانترم ها هم داره شروع میشه واسه اول اذر هم میخام یه 3 روزو تعطیل کنم برم خونه دیگه اصلا نمیشه پیچش داد !!(ایکون ناراحنم من)

این عکسای اون پازل نانازه



نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 20:1 توسط قناری کوچولو| |

اینجا قراره یه تغییرایی بکنه البته به قول ........ خانوم سخته چنین کاری اما به قول خودش واجبه هر چند اصلا این کارو دوس ندارم اما طی مشاوره هایی که باهام کرد بنده را قانع نمود ومن خر شدم از نوع گوش درازش!

قرار نیس تغییر اساسی باشه اما توی بعضی قسمتهای نوشته هام تغییر ایجاد میشه البته نه توی همه پستا و نه همه جای پستا

دوس ندارم اما مجبورم  به خاطر.............

این مردک را باید دار زد از بس که یه دنده هست از بس که بلا نسبت خودمون خره  از بس نمی فهمه (اون استاده رو میگم)

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 21:28 توسط قناری کوچولو| |

  اهم اهم من دارم مینویسم: دی

جدا داره نوشتن یادم میره!اما سعی میکنم بنویسم !

جمعه شب یه عروسی رفتیم وبسی خوش گذشت یعنی ازون دپی در اومدم اخه جدیدا خیلی تند تند میریزم به هم و پاچه ملتو میجوم!سر همین قضیه های پاچه گیری بنده داخل خونه همه پی بردند که من .........

طبق افاضات یه اقاهه که فرمودن همه چیتو اینجا ننویس و منم حرف گوش کن اساسی  الان همه ی اتفاقاتو  از سیر تا پیازتعریف میکنم 

از شیطونی های توی عروسیو کرم ریختن هاش تا شیطونی های توی خیابون دانشگا تهرانو راهروی مترو انقلاب!!

تو این عروسی که ما رفته بودیم و یه کوچولو هم نزدیک بود ما بسی قر گیر کرده در کمر مبارک را خالی نموده  و تا حد ممکن چشم چرانی نموده و سوی چشمان زیبای خود را تقویت کرده ودر کل بسی حال کردیم !!

لازم به ذکر است همه اینها به کنار و اینکه اقای .... هم در انجا بوده  بسی در ابتدا حالمان گرفته شد وما نیز بیکار نمانده و حال گیری کردیم اساسی

دیدین چشمتون میخره به یه یاروویی بهتون نگاه میکنه میخنده بعد شما نگاش میکنین اما نمی خندین ولی بهش رو هم نمیدین ؟  دوباره همین جوری تا اخرش اون وسط یه جوراییی گیرتون میاره اگه ازش خوشتون بیاد که هیچی حال مجلسو میکنین وگر نه میزنین تو برجک یارو که تا اخرشب میترکه

واسه ما همین شرایط پیش اومد و ما با توجه به اینکه از این یارو خوشمان نمی امد و شرایط هم جور بود زدیم تو برجکش و با یه اقای به نسبت محترم تر قر دادیم ! این بدبخت جز زدا!

بعدش همش توی عروسی ما هر جایی میرفتیم اینم میومد و دریغ از اپسیلون دلرحمی ما که به این بچه عطوفت نشون بده وهمین شده بود سوژه اون شب ما که تا اخرشب ما اینو کشتیم اما این بیچاره دم نزداما در لحظات اخر که داشتیم ازشون خداحافظی میکردیم گفت: قناری جونی امشب که گذشت و  اذیتمون کردی اما دارم برات کوشولو  خوشمله !!!!

حالا من جدیدا میترسم ! این منو نکوشه ؟؟ جدا عصبیش کرده بودم اینو میشد تو لحن صداش فهمید

شب تو ماشین که بر میگشتیم(شرمنده صب بود دیگه!) محسن میگه قناری تو چرا اینقد دیوونه و.... ای فک نکردی پسر به این خوشکلی  خئش تیپی دلش میشکنه ؟! گناه داره؟!(من چن روزه درگیرم اخه این که نه خوشکله نه خوش تیپ) من اگه جای اون بودم کشته بودمت!!!!!!

و این بود که ترس مارا فرا گرفت وما بسی از عواقب این شیطنت خود ترسیده گشتیم(خو چی کار کنم !خیلی وقت بود یه شیطونی باحال نکرده بودم )

شب به خونه اومدم و خوابیدمو صبح کله سحر ساعت 6 پاشدم برم یونی داشتم سرویس میشدم از خاب همش 3 ساعت خابیده بودم

رفتیم یونی مبانی داشتیم این استاده گیره اونم از نوع داغونش دیگه داره خونم به جوش میاد فک کنم جدوابادش دارن تو گور میلرزن از دست این!! واسه ما میانترم گذاشته 14 اذر بین دوتا تعطیلی ! این اصلا فک نمی کنه اخه ما دلمون واسه مامیمون تنگیده ماخایم بریم پیشش عشقو حال اخه چرا این استادا این قد عقده ای و مزخرفن؟ هان؟ بیخود نیس بچه های مردم میزارن میرن دیگه همش از دست یه مشت ادمه زبون نفهمه!

ما هم همش میریم پیشش میگیم عوضش کن میگه نه!

از کلاس اودیم بیرونو (روز شنبه رو میگم) رفتیم تو سایت اخه رفیق شفیق بنده کار داشت اونجا من که خابیم یه 10 دقیقه ای اما اون همش گفت من میخام برم انقلاب . من نمی دونم این بچه چرا اینقد صداش بلنده و این سخنو یکی از بچس کلاس شنید که ما میخایم برین انقلاب و خودشو به ما تحمیل کرد و اومد باهامون و گند زد به کل روزمون !البته بسی خالی میبست ما هم براش کم نذاشتیم یعنی تا تونستیم این بدبختو ضایع کردیم تا اون باشه از این کارا نکنه

رسیدیم انقلاب بعد کلی دنگ و فنگ اون کتابو پیدا کردیم بعدش این اقاهه رو دک کردیمو زنگیدیم نازی اومد رفتیم یه کافی شاپ ! اونم تو انقلاب ! بسی با هم سخن ها گفته و خیلی خوش گذشت اونم با اون شیک شوکولات البته داشتم خفه میشم از بس یه اقاهه سیگار کشید منم همین جوریش داشتم تو این الودگی خفه میشدم اینم شد نور علی نوراما در کل جاتون خالی اساسی دود بخورین

اومدیم بیایم سوار مترو انقلاب شیم توی این راهرو درازش نفسم بالا نیومد شانس اوردم اسپری داشتم و گر نه الان با یه روح قناری شکل داشتین سر میکردین!

خونه که رسیدم ساعت 8 بود دیگه داشتم میمردم اونم رو مبل ول شدم اما خاب نمیرفتم !(ایکون عصبانی به شدت)این بود که پاشدیم رفتیم پارک تا 1 بعدش اومدم لالا

امروز هم رفتم دانشگاه تهران بسی خوشگذشت(پیچ بازیشو میگما) با نازی زدیم رفتیم رفقای قدیمی و جدیدو دیدیم رفتم سر گارگاه نقشه کشیشون(فک کنم نقشه کشی بود) پر رو یه برگه داده دستم میگه تو هم چش چش دو ابرو بکش حوصلت سر نره بیچاره ها  همش تو فکر من بودنکه حوصلم سر نره یه استاد مزخرف هم داشتن که با چشاش میخاست غورتم بده !  برو بچ باحالی داشتن بسی با هم دوس شدیم بازم میرم !! معماری و شکل دانشگاش خیلی با علم و صنعت فرق داشت خیلی از ساختمون حقوقشون خوشم اومد تا 1 هم اونجا بودمو برگشتم

* فک کنم خیلی داغون نوشتم جدیدن ذهنم اشفته و درگیره اگه مشکلی لز لحاظ املایی یا ادبی داره بگید درستش کنم

**  از این به بعد می خام تند تند اپ کنم البته اگه بشه !!

*** حذف شد!

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 18:15 توسط قناری کوچولو| |

بیخودی قاطی کردم !

بیخودی پاچه میگیرم !

بیخودی قلبم داره از جاکنده میشه!

بیخودی میخام داد بزنم!

بیخودی دوس دارم یکیو بوس کنم!!

بیخودی دوس دارم بدو ام!

خسته ام !

خسته ام!

از همه چی خسته ام!

از اینکه خودم نیستم خسته ام!

از اینکه همش دارم کرم میریزم ، میخندم ،هر هر میکنم ،اذیت میکنم خسته ام!

از اینکه با همه ام اما تنها خسته ام!

از اینکه همش دارم میخندم اما چشمام خیسن خسته ام!

از اینکه نمیتونم خودم باشم خسته ام!

از خودم خسته ام!

همه چی بو میده!

همه چی خفه کننده است!

یونی هوای داغونی داره خفه کننده هست !

میترسم !

از اینکه بالاخره کم بیارم  میترسم!

از اینکه به زور بخان ذهنمو، قلبمو، فکرمو تصاحب کنن میترسم!

از اینکه تو این محیط خفه کم بیارم میترسم !

از بچه های دانشگامون خوشم نمیاد!

دلم برای خونه تنگ شده!

دلم برای شهرمون تنگ شده !

دلم برای شیطونی هام تنگ شده !

دلم برای نازی تنگ شده !

دلم برای کرم ریختن های واقعی تنگ شده!

دلم برای خنده های از ته دل تنگ شده!

دلم برای  قهقه زدن تنگ شده!

دلم برای یه هوای خوب که خفه نباشه، رو فلبم سنگینی نکنه ، ازاد باشه تنگ شده!

دلم برای عروسکام تنگ شده!!

دلم پرپر میزنه واسه یه خاب طولانی که وقتی بیدار میشم همه چی فرق کرده باشه !منم فرق کرده باشم !

دلم میخاد برم تو بارون خیس خیس بشم عین موش اب کشیده!

دلم میخاد با یکی حرف بزنم !با اینکه اصلا یادم نمیاد چند وقته با کسی حرف نزدم!

راستی از امشب میترسم!

از امشب خابگاه ها میترسم !

از اوضاع خوابگاه ها بخصوص امشب میترسم!

خدایا میدونم خیلی وقته ازت سراغی نگرفتم! خیلی وقته  یادی ازت نکردم!اما واسه خاطر دل من بی دین دوستامو حفظ کن !مواظبشون باش ! میترسم!

میترسم!


در میان خنده های قاه قاه

 کسی چه می داند گریه های پشت صورتک را

که در واپسین روزها،

سردر گم ایام نه چندان دور دیروز

بیمار درد های امروز

و....

نگران سردی فرداست.




نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 17:7 توسط قناری کوچولو| |

خوب از چی بگمو از کجا بگم که خوب باشه؟؟!!(خو نمیدونم !!)

بد جوری ددری شدم

هی میرم خرید

هی میرم پاساژ

هی میگم اینو بخرم؟

اما ابلاخره خرید کردم تمومید

فک کنم دیگه چیزی نمونده باشه واسه خرید(:دی) که من برم بخرم 

یه مزون راه انداختیم با مامانم ابرو های این پسرا رو بر میداشتیم اونم ساعت 1 شب!! سرو صداو دیونه بازی ولی جدی جدی خیلی علی خوشکل شده بود میخاستی بخوریش!! اینقد چشمو ابرو هاش ناز شده بود که مردم جدی جدی  دختر کش شده بود!!!!!!!

براش ریمل زدم (:دی ماه شده بود عین عروسک مثل مژه مصنوعی بود خیلی ماه بود )نصف شبی مامان بزرگم پا شده اسفند دود میکنه واسه گل پسراش !! که چش نخورن!!

اخ که چه قد خندیدم من اون شب از دست این علی که ریمل زده بودو ادای دخترا رو در میاوردو ما غش خنده بودیم البته قناری کش خان هم اینجا تلپ شده بود ( واقعا که کاری جز اینجا بودن نداره ! چشمک :دی....) برا اونم ریمل زدم البته خیلی فرقی نکرد . خوشم نیومد  کلا جدیدا از فرم دندونای ارتودنسیش خوشم میاد به خصوص وقتی هیجان زده میشه بچمون!!!!!!!!!!!1

دیشب واسه محسن تولد گرفتیم خیلی کیک خوش مزه ای بود خیلی خیلی دوس داشتم(نامردی اگه بگی شیکمو!! خو خوشمزه بود دیگه)همه بودن مامانم هم اومده بود و پسرمون کادو بارون شد اولش میخاستیم دوستاشو دعوت کنیمو تا نصف شب شیطونی البته مامان گفت نه!!! خوب حق داش پاهاش درد میکنن در نتیجه ما مهمانی را اندرون خونه با کل خانواده گرفتیم

براش یه ژیله گرفتم با یه پیرهن که علی گرفت ست شد خیلی باحال شده بود اقا شده بود !!

البته طی این کادو خریدن من این مغازه داره رو کچل کردم یعنی فک کنم 30تا لباس بهم نشون داد تا من انتخاب کردم و دوبار هم رفتم  بیچاره تو دلش چه قد بهم فحش داد خدا میدونه ؟!!!!!!!!!!!

سر رقص چاقوش من یه دنیا رقصیدم نامرد نمی خاس چیزی بهم بده البته اخرش قرار شد خسیس خان هر چی پول تو جیب چپش بود بهم بده! وقتی بهم داد همش 4650 توش بود(ایکون دماغ سوخته!!)

دوس دخترش بهش یه پولیور داده بود با شوکولات !! (منم میخام شوکول!!!!! ایکون ناراحن)

*بچه ها من درس نمیخونم!!!!!!!!(ایکون تنبل و گریه) میترسم اسن ترم بیافتم خو میترسم دیگه!!!!!!!!!

اصلا حس درس نمیاد


نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 16:25 توسط قناری کوچولو| |

سلام

خوبین؟

چه خبر؟!

من افسرده شدم !!(ایکون دپرس)

اصلا حوصله ندارم .

همش تو خودمم .

همش میخام تنها باشم .

.همش میخام با کسی حرف نزنم کسی هم باهام حرف نزنه .

دوس دارم اهنگ بزارم کسی  هم بهم چیزی نگه.

دوس دارم تنها برم کافی شاب تنها برم خرید تنها برم خیابون گردی!

در همین راستا برادر محترم مامان جون منو برداشتن جمعه بردن چیتگر البته من بودمو علی و سیامک و سیاوش(البته قناری کش خانو نبردیم (ایکون نیش باز))

دوست سیامک هم بود سروناز جون!اینا ماروکشتن رسمن یعنی الان روح قناری خانوم داره جیک جیک اپ میکنه

همش سر اینکه سیامک به کسی دیگه نگاه نکنه با سروناز خاتون دعوا بود یعنی کل این 4-5 ساعت اینا ده بار دعوا کردن هر بار یکیشون منت میکشید و این مسعله !!!! به خیر گذشت ولی من یکی که میخاستم موهامو دونه دونه بکنم(ایکون ناله)

ودر همین راستا و طی یه سری مسائل قدیمی دیگه به این نتیجه رسیدم اقا پسرای محترم درسته لنگ دراز کردن و به قول معروف اقا شدن اما هنوز یه پسر بچه 15-16 ساله هستن که لج بازی میکنن و میخان کودک درونشونو پنهان کنن ما توی اولین صحبت نشون میدن یه هفت هشت ده  سالی از سنشون کوچیک تر  فکر میکنن !! اینو تو برق چشاشون میشه دید به خصوص وقتی از یه چیزی هیجان زده میشن یاوقتی ذوق میزنن که یه دختر خوشکل دیدن (ایکون متاسفم واسه خودم)

جدی تا حالا درست به این رفتارشون فک نکرده بودم !ولی جدیدن طی افسردگی که گرفتم به این مسایل خیلی فک میکنم اونم وقتایی که تو اتوبوسم!!

*اقا پسرای گلی که میاین اینجا ببخشید خیلی خیلی شرمندتونم ولی حقیقته(ایکون نیش باز!!)

راستی بسی داغون سرما خوردم عین خوروس قدقد میکنم البته دکتر نرفتم وتا تونستم چیزای خوب خوردم از قبیل: ساندویچ فلافل،ذرت مکزیکی، قهوه تلخ،چندین شیرکاکائو، بستنی مگنوم، کوکو سبزی ، پیراشکی و.....البته هر چی سرم بیاد حقمه با این مدل خوردنم !!!

**فردا تولد یکی از دوستای خیلی خیلی گلم مانی جونه ،مانی؟...... تولدت مبارک 

***دنبال یه شعر خاص میگشتم که بنویسم الان یادم نیس کجا سیوش کردم (خو چی کار کنم دیگه حواسم پرته !!)

****فردا مامانم میاد پیشم !! بوس (اِ اِ اِ میبینم دارید بهم میگید بچه ننه خوب دیگه همینه من بسی مامانی ام !!!(ایکون نیش بازو خوشحال)

*****اگه اون شعره رو پیدا کردم میذارمش!!

******این قالبم خوبه یا عوضش کنم همون قبلیه رو بذارم؟؟

بعدا نوشت: طی سوء تفاهم هایی که بابت مانی پیش اومده بود (برای بهنام جان)و بهم انگ(شاید هم عنگ!!) زدن که من چند تا دل دارم (ایکون گریه )باید بگم مانی همون مانداناست که ما بهش میگیم مانی و دوست چند سالمه

بهنام جان من ناراحت نشدم وشوخی کردم باهات!(ایکون چشمک)

من یه اعتقاد دارم که بهش هم پایبندم اینکه ، زمانی که با یه نفر هستم به هیچ کس دیگه ای حتی فکر هم نمی کنم!!!!!!!!

اینم همون شعره که یادم رفته بود کجاس!!!!

مرا به عاشقی و

دوست را به معشوقی

چه نسبت است؟

بگویید قاتل و مقتول

بعد تر نوشت : این علی هی منو گاز میگیره به خدا دستام سیاه شده همش حلقه حلقه است

اخ الان هم گرفت(ایکون گریه!!!)


نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 12:45 توسط قناری کوچولو| |

سلام شرمنده من خیلی وقته نیومدم به هیشکی هم سر نزدم (ایکون خیلی خیلی خجالت زده!!)

خوب نمیدون از کجا بگم از لواسون یا دانشگاه یا خونه مامانی اینا؟!؟!(ایکون سردر گم!!)

از همه جا میگم اول اینکه دلتنگم اما زیاد در بارش نمی گم اخه همش غر میزنم شما جیگرا هم گنا دارید خسته میشد از دستم یهو تصمیم میگیرید خفم کنید(ایکون ترسیده!!) اما............. :دی

من دارم میرم خونه !!! پیش مامانم از همین الان بووووس مامی (از اون ایکون قلبیه ) چهار شنبه برمیگردم اگه اغراق نباشه دارم پرپر میزنم واسه مامی0ایکون بسی خوشحال با بوس واسه مامی!!) 

از دانشگامون بگم! خوب چیز خاصی نداره محیطش خیلی با صفاست خیلی گنده هست (ایکون پادرد!!) اخ که چه قدر ما گم شدیم تو این دانشگاه. تازه..... استادیم هم داره رفتم توش بسی حال کردم

جمعیت پسرای دانشگاه خیلی بیشتر از دختراس؟!نمیدونم چرا اما تورشته ی ما تقریبا متعادل تره دانشکده باحالی داریم

همه روزای هفته میرم دانشگاه وحشتناکه |(ایکون عصبانی!!) سه روز فقط من یه کلاس دارم (نگید خنگم بد انتخاب واحد کردم این ترمو بهمون خودشون واحد دادن)(ایکون متاسفم براشون!!)

استاد فیزیک 1رو خیلی دوس دارم البته با وجود این که روانیم میکنه با این درس دادنش اما با نمکه دوسش دارم عین نی نی های مامانی میمونه که میخای لپشونو بکشی(ایکون خجالت)

امروز هم از 8تا 5 بعد از ظهر کلاس داشتم(ایکون بینهایت خسته)

هیچ چیز این یونی باحال نیس جز هواش !!!

*شرمنده این اسمایلی های بلاگفا برام باز نمیشه مجبورم خودم اسمایلی بنویسم!!(ایکون چشمک!!)

**هی ساناز من اومدم بد جور دلم تنگه برات(بوس) دارو هاتو زود و سروقت بخور خوب شی.(بوس)

***به همگی سر میزنم شرمنده این مدت نبودم (ایکون چشمک)

****در باره لواسون نگفتم !! اونجا همه چی توپ بود به جز شباش که از سرما قندیل میبستیم خیلی سرد بود . تو چادر اسکان کرده بودیم شبش مردیم از سرما من که دوتا پتو زیرم بود دو تا روم !! جرئت نمیکردم سرمو از زیر پتو بیارم بیرون . هر تکونی هم که خوردم از سرما مردم بیست دقیقه طول میکشید تا دوباره گرم بشمو خواب برم وحشتناک بود فرداش هم بارون میومد توپ!! خیلی باحال بود البته چادرمون یخ شده بود شبش به دیوار های چادر هم پتو اویزون کردیم اما بازم تا صبح لرزیدم(ایکون خیلی سرمایی با ارزش!!!)


*****در باره خونه مامانی اینا هم بگم دیگه هیچی نمیگم میدونم حوصلتون سر رفت(ایکون خجالت کشیدم!!)

عالیه یعنی خوبه حوصلم سر نمیره همش با این اخوی کوچولوی مامانم کل میندازیم ودعواس!!(کتک کاری حادی نمیکنیم اما یه کم میزنیم!!(ایکون علامت تعجب !)

******راستی میخام سر به تن یه یارویی نباشه اگه ببینمش خودم خفش میکنم که دیگه نتونه این قد چرت پرت تحویل بده (ایکون عصبانی وخشن)



نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 20:4 توسط قناری کوچولو| |

 بعدا نوشت : عجب بارونو تگرگی این چن روزه اومد منم عاشق بارون!!!!!!!!! خیلی باحال بود جدا خیلی وقت بود از این بارونا ندیده بودم بسی حال کردم رفتم زیر بارون خیس خیس شدم برگشتم خدا هم گریه اش گرفته !!!!!!!!!!!!!!

رفتم ثبت نام خیلی با نمک بود جمعا پنجاه نفر نرم افزار و سخت افزار بودیم بیشتر پسر بودن

هوای بینهایت باحالی داره  همه دانشگاه چمن کاری شده هست بد جور به درد پیک نیک میخوره!! :دی

رفتیم با برو بچس یونی بسی خنده شد قراره 4شنبه بریم اردو  یعنی سه روزه میریم لواسون منم پایه !!!!!!!!!!!!!!

امروز دوباره همون جغله هایی که قبلا به دیدنم اومده بودن دوباره اومدن (بازم همون سوال قبلی )

*بد جور دلم واسه رفقا تنگیده

    بد جور اینجا دلم تنگ میشه واسه سانازی جونم

    بد جور حس میکنم تنهام هیچ وقت از این مدل حسا نداشتم

**مرسی که تنهام نمیذارید بسی خوچحالم از این بابت  بووووس

*** قناری کش خان زیاد اومده دم خونه اما تو نیومده منم ندیدمش انکار نمی کنم دلم براش پرمیکشه اما دلم ....خورده که بخاد به این دیونه وابسته بشه !!!!!!!! 

**** من نمیدونم چرا این اسمایلی های بلاگفا برام باز نمیشه؟؟؟!!!

***** نازی جونم مرسی که به یادمی الان خوف خوفم !

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 23:47 توسط قناری کوچولو| |

  دلم پر از غصه هست خيلي خيلي غم دارم!!

 بدجور اه ميكشم يكي ببينه فك ميكنه عزيزترين كسم مرده(البته خدا نكنه ها!!)

ميترسم!

 دلتنگم !

داغونم !

ميخام غر بزنم!

دوس دارم نق نق كنم!!

 هيچكي نيس باهاش بحرفم!!

همه ميگن دلتنگم هستن همه ميگن من كه نيسم دلشون برام تنگ ميشه اما از همه بيشتر حرفاي داداش كوچولوم كه ميگه اجي نرو ! اجي منم باهات بيام!؟؟؟ اصلا برو ديگه برنگرد. ميسوزونتم !ميسوزم از چشاي اشكي مامانم هروقت ميگه وقتي نيسي كي غرغر كنه؟

واقعا دارم اتيش ميگيرم همه ميگن دلتنگ ميشن پس من چي؟ هان؟ من به كي بگم دلم تنگ ميشه ؟؟هان؟

اخ كه چه قد اين دل واموندم ميتونه تو خودش بريزه و لام تا كام نگه؟

اهاي مردم بدونيد من هنوز نرفته دلم تنگ شده ميفهميد ؟!!!

من دارم از غصه از دلتنگي ميتركم كسي هست بفهمه؟ هان؟

من دارم گريه ميكنم!! بغضم شكست !! گونه هام خيس شدن !!

تشكر نوشت: مرسي كه غرغر هامو تحمل كرديد  بوسسسسسسسسس

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 23:19 توسط قناری کوچولو| |

سلام

من بینهایت خوبم ام هیجانی ام باورم نمیشه

الان نتیجه ها اومد و من کامپیوتر علم و صنعت قبولیدم بسی خوشحالم

خیلی خیلی  دارم از خوشحالی جفتک میندازم فعلا نمی تونم بیشتر بنویسم اما دوستون دارم بووووووووووووووووووووس بوس

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 23:4 توسط قناری کوچولو| |

سلام سلام

 من برگشتم

رفته بودم يكي از روستاهاي اطراف،3 روز هم اونجا بودم تا دلم خواست و تونستم شيطوني كردم و انواع جك و جونور موذي ديدم.

رفتم كدو بچينم اونجا يه مار ديدم اينقدر خوشكل  بود كه حد نداشت البته من كه از ترس داشتم ميمردم از اون جيغاي بنفش كشيدم وشروع كردم به دويدن .تا دم خونه دويدم!! . ماره خيلي گنده بود اما خيلي ناز بود

ديگه................. شغال هم از دور ديدم، سگ ديدم و عقرب هم ديدم  خيلي ماه بود اين سه روزي كه نبودم.

دلم واسه امكانات ارتباطي بسي تنگيده بود. اونجا نه كامپيوترم بود، نه اينترنت داشت ومن به طور كامل داشتم به يه انسان نخستين تبديل ميشدم البته خداروشكر مبايلم اونجا انتن داشت وگرنه من رسما مرده بودم!!!!!! .

داشتم از انسان نخستين ميگفتم ،درست مثل انسانحاي نخستين كفشامو در اوردمو از درخت شاتوت رفتم بالا البته با دختر عموم ، مامانم هم اون پايين وايساده بود دعوامون ميكرد كه اگه بيافتين جفت پاهاتون قلم ميشه  و  بياين پايين.!!!!!!!!! مادو تا هم حرف گوش كن بعد دو ساعت كه خودمونو با شاتوت خفه كرديم اومديم پايين (خيلي شانس اورديم كه با دمپايي نيافتادن دنبالمون!!!!!! )بعدش هم رفتيم منت كشيدن كه چه جوري لباساي پراز اب شاتوتمونو بشوريم ؟؟؟؟!!!

شب كه رفتيم بالا پشت بوم و هي به اسمون نگاه كرديم و واسه ستاره ها اسم گذاشتيم  . عجب شب پر ستاره اي بود خيلي حال كردم من عاچق شباي كويرم

*اگه بتونم يه مطلب در مورد ستاره ها مينويسم بعدا.

**اين چند روزو خيلي خوش گذروندم البته اگه تو هي بهم تك و زنگ نميزدي .

 بسي حال داد كه جوابتو نميدادم . حقت بود !!!نمي خاستم باهات حرف بزنم مطمئن بودم ارامش اين چند روزمو به هم ميريزي . خوب خدا رو شكر ول كردي !! من الان نمي خام باهات حرف بزنم!( شايد ترسو باشم كه نتونم با حقيقت رو به رو شم اما حالا دوس ندارم درك كنم كه نيسي !)

ز چشمت اگر چه دورم هنوز

          پرازاوج وعشق وغرورم هنوز

اگرغصه باريد ازماه وسال

          به ياد گذشته صبورم هنوز

شكستند  اگر قاب ياد مرا

          دل شيشه دارم بلورن هنوز

سفر چاره دردهايم نشد

          پر از فكر راه عبورم هنوز

ستاره شدن كار سختي نبود

           گذشتم ولي غرق نورم هنوز

*** نتايج ازاد اومد و من برق قبوليدم كاش نتيجه سراسري ميومد خيلي نگرانشم!!

**** راستي ماه رمضونتون مبارك و نمازروزه هاتون  قبول ما رم دعا كنين ميسسسسيييييييييييييييييييييييييي

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 14:41 توسط قناری کوچولو| |

سلام!!

شرمنده خيلي وقته نبودم وكامنت نذاشتم وحتي اپم نكردم ،اخه جاتون خالي همش مسافرتم اين يه هفته كه نبودم رفته بودم مشهد پيش امام رضا ،همتونو دعا كردم

خوب الان كارا زيادن اول ميخام درباره اون شمال دوس داشتني بگم. بعدشم وقتي برگشتم و بقيه قضايا

خوب بسم الله

اول از شمال شروع ميكنم

ساعت 4 صبح اومدي دنبالمونو همه از دم خونه ما راه افتاديم واي كه چه قدر بااون چشماي پف كرده با نمك شده بودي(حيف كه اون چشما مال من نيس!!!)

من كه خفه شدم از بس توراه ساسي مانكن گوش داديم (البته به خواست من و تو نبود!)رسيديم امام زاده هاشم عجب اش رشته اي خورديما !!(اِندي بود از اين اش رشته هاي توپ نخورده بودم)

توي راه همه خواب بودن فقط منوتو بيدار بوديم !چي ميخواستي بپرسي كه سه بار گفتي قناري ؟ ام اخرش نگفتي؟ هان؟

رسيديم خستگي دركرديم و يه قل قل حسابي بعدشم رفتيم لب دريا.

بهت اخطار كردم كه منو تو اب نندازي اما اخرشم حرف به خرجت نرفت مگه از جونت سير شده بودي؟ يا حرس خوردن من اين قدر باحال بود؟

شب وقتي اون ماهي كه قناري جونت درست كرده بودو خوردي بعدشم گفتي اصلا خوب نبود خودت با دست خودت حكم اعدامتو امضاكردي!(معلوم بود چه قد بدمزه هست؟!!! تو سهم منم خوردي!)بعداز شام بهترين خاطره ام باتو بودبا هم پا شديم رفتيم لب دريا البته تنها نبوديما!!تا ميتونستم چرتو پرت گفتم خودم هم خسته شدم ازاين چرنديات، تا اينكه بحث رفت سركنكورو چشاي غصه دار من. تا اسم اين كنكورو نتيجش مياد ناخوداگاه اشكام ميريختن عجب صحنه ي درامي شده بود وقتي به اشگام زل زده بودي و ميگفتي  اشكات در مقابل دريا هيچي نيستن بعدشم ازاون خنده هاي بدجنسيتو زدي كه من ميخاستم خفت كنم .گفتي اشكاتو واشه چيزي بريز كه ارزش داشته باشه.واسه رفتن و نبودنت هم نتونستم گريه كنم!!!!!!!!!! بقیش هم سانسور!٬!

اخ كه چه قدر اون شب دلم ميخواس تو بغلت و رو شونه هات زارزار گريه كنم اما حيف كه نميشد حيف كه تو مال من نيستي! حيف....................

هيچ وقت اين افسوس هاي من فايده نداشته كه نداشته!

اون شب اينقد تو گوشم خوندي كه همه چي درست ميشه و نترس كه تو خابم هم همينا روميشنيدم!!

روز اخر كه ميخاستيم برگرديمو يادته؟! شبش نتيجم ميومد و تو فك ميكردي واسه اون كتكور كزايي چشمام اينجوري خيسن اما فقط به خاطر اون نبود به خاطرتو هم بود!! نمي خاستم بسپرمت دست باد ميترسيدم كه مال من نباشي (البته الان ديگه نيسي)

با يه نگاه اون روز همدگه رو بدرقه كرديم كه انگار قراره ديگه همو نبينيم !!

ومن برگشتم

وقتي رسيدم نتايج اومده بودو من مشغول انتخاب رشته بودم دلتنگيام يادم رفته بودن

 درست يه هفته يا شايدهم بيشتر شد  جمعه بود من ظهرش راهي بودم واسه مشهد از صبح قاطي كرده بودم تا اينكه بهم زنگ زدي يه ساعت با هم حرف زديم از هر دري كه ميشد گفتي كه اصل مطلبو نگي اما ذاتت نميذاشت نگي، اخرش گفتي

گفتي كه بهارو دوس داري

 گفتي كه بودنش برات مثل نفس كشيدنه

 گفتي دل كوچولوت براش ميزنه

ازت پرسيدم چرا اينا رو وقتي پيشت بودم بهم نگفتي؟

گفتي ترسيدم ناراحت شي؟

اخه بي انصاف الان فك نكردي كه بازم ناراحت ميشم؟ فك نكردي كه ميشكنم؟ فك نكردي اگه اون موقع نمي تونستم بشنوم الان هم نميتونم؟خيلي ناراحت شدم جوري كه تو هم فهميدي!!اما من دوس نداشتم بدوني از اين قضيه دلم شكست !  اره شكست. من كه هميشه مواظب دلم بودم به همه دل نبنده بازم شكست .وقتي ازت خداحافظي كردم حتي منتظر نشدم جواب بدي گوشي رو گذاشتم فك كنم پشيمون شده باشي كه بهم گفتي

اون روز با چه وضعي وسايلمو جمع كردم خدا ميدونه ! بعدش هم با اردوي مدرسه رفتيم مشهد. همه چي يادم رفت ، يادم رفت كه بهارت من نيسم ..........................

 

 

زندگاني باهمين غمهاخوش است                                  

                    باهمين بيش وهمين كمهاخوش است

زندگي كرديم  و شاكي نيستيم

                      برزمين خورديمو خاكي نيستيم

 

خوشحالم كه اين بحران زودتر از اوني كه فكرشو ميكردم تموم شد.

*دوستاي گلم شرمنده من خيلي وقت نبودم حالا كه اومدم جبران ميكينم.

 

 

نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 12:23 توسط قناری کوچولو| |


Design By : Night Skin